سيد ظهير الدين مرعشى

93

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

از اين احوال به تنگ آمدند و ملوك گاوباره از پيش برخاسته بودند و طبرستان را به تفرقه حكومت مىكردند . بزرگان طبرستان اتفان كردند كه ما را پادشاهى مىبايد كه از او عار نداشته ، كمر بندگى او بنديم ، جز به او ديگر كسى نيافتند . به اتفاق نزد او رفتند و ماجرا عرضه كردند . بعد از الحاح بسيار به او به شرط آن راضى شد كه اهل طبرستان - مردان و زنان - به بندگى و پرستارى او خط بدهند و حكم او بر اموال و دماء خود نافذ دانند . مجموع مردم طبرستان بر موجب ارادت او خطّ دادند و مطيع و فرمان‌بردار او شدند . به او از آتشكده بيرون آمد ، و سلاح ببست ، و سوار شد ، و به اندك مدت ولايت طبرستان را از مفسدان پاك كرد ، و پانزده سال پادشاهى كرد تا ولاش به غدر و ناجوانمردى در قصبهء چارمان كه در آن وقت به شارمان اشتهار داشت خشتى بر پشت او زد و بقتل آورد . و از خاصّ و عامّ طبرستان به قهر و غلبه بيعت بستاند براى خودش ، و هشت سال به طبرستان والى بود ، و از به او كودكى باقى مانده بود . سرخاب نام با مادر خود به قريهء وزا متوارى گشته در خانهء باغبانى مىبودند . همه ولايت ، ولاش را اطاعت مىكردند مگر مردم كولا . مردى از آنجا خرداد خسرو نام سرخاب را در آن خانهء باغبان بديد ، و بعد از الحاح زياد بشناخت . او را و مادر او را برداشت و به كولا برد . قوم آن نواحى بر او جمع شدند و مردم كوه قارن نيز يارى دادند و ناگاه شبيخون به پنجاه‌هزار بردند ، و ولاش را گرفته به دو نيم كردند . و سرخاب را به فريم بردند و به پادشاهى بنشاندند و بالاى تالبو كه دهى است به پايان قلعهء كوزا به جهت او قصر و گرمابه و ميدان ساختند و اثر آن هنوز در ميان بيشه بر جاست . و از آن تاريخ تا قتل ملك فخر الدوله هيچ ملوك و سلاطين استيصال ايشان از آن طرفى كه بودند به كلى ننمودند . اگر چه خصومتها در ميان مىآمد . اما ، هميشه والى كوهستان مىبودند . اگر احيانا دشت مازندران از آن ايشان نبود اما كوهستان را هميشه در تصرف داشتند . از اين سبب ايشان را ملك الجبال گفتند و سادات و گاوباره و